شیر مهربون
ممکنه یکمی  جنگلی باشه (خب شیر بدونه جنگل که نمیتونه)

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
ورزش ..

فردا میرم ایروبیک ... خوشحالم ... خیلی خوشحالم .. گلابیو میبینم ... داداشیشم خوب خوب شده ... خدایا ممنونم ازت ... آخه اون داداشیه منم هست ..

دیروز با طنول رفتم دانشگاهش خیلی توپ و خوشگل بود ... میگه بزرگترین دانشگاه ایرانه ! فک میکنی کجا باشه ؟؟ خیلی خوش گذشت خیلی زیاد ... اگ وقت کنم بعدا حسابی مینویسم در موردش ... من داروسازی میخوام آخه چی کار کنم ... ددارم میخونم ... اما مثه خر نه ... درست اش هم اینه که مثه خر بخونی ... چه کار کنم ؟؟ روزی 7 8 ساعت ... خب میکن واسه الان خوبه ... ولی من الان 6 7 ساعت میخوونمم ... خب کمه دیگه ... تازه هی قلمچیامم گند میزنم ... ولی من داروووووووووووووو میخواااااااااااااا م حتی شده آزاد ... داروء دیگه ... آزاد و سراسری نداره که ... ول کن بابا بیخیال ... همه چیو همونطوری که الی جونم (مامان گلابی) کوچیک میکنم ... بسته های کوچیک خاکستری و از مغزم پرتابشون میکنم بیرون ...  امتحان کنین خیلی خوبه ... واسه من که مفید بوده ... خدا هم کمکم میککنه ... حوصله غم و غصه ندارما ... تازه فلوراس اسکاولشنم فعلا دارم ورق میزنم ... میخوام شروع کنم بدجور بخونمش ... حالا هم خوابم نمیاد ... خب برم یکم دیگه درس بخونم ... اینجوری بیتره ... فعلا بابای ...

پی نوشت : راستی دارم نمازمم میخونم ... خیلی خوبه ... آرامش میده ... تازه به این نتیجه به طور کامل رسیدم ... مهم اینه که رسیدم ...


یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386
جایزه...

1)      یه نفری دیشب میگه : وا این چه خط چشمیه کشیدید یکم نازک تر میکشیدی ... یه جوری میکشیدی به هیکلت بیاد این چیه انقدر نازکه ... (منم میخندم ... اونم فک میکنه چقدر با نمکه خبر نداره که به اون میخندم که به چه چیزای خری توجه میکنه !!! ) تازه دیشب اولین باری بود که انقدر خوب کشیده بودم خط چشم رو ... (حسودن مردما !) دوباره یه کم ذشته من نشستم همینجوری نگاه میکنم یه نقطه ای رو (وقی خیلی خوب نیستم اینجوریم !! ) اومده میگه جیه باز ماتت برده ...یا خودش میاد یا نامش ... میگم نه چیزی نیست .. میگه : آره معلومه همه مغزت زده بیرون !! از پف این معلومه (این همون فوکل بنده اس !!!) واقعا لطف دارنا !!! البته خب شد سوژه ی خنده ی من و فنجون ! خداییم کلی خندیدیم ...

2)      من چرا مثه معتادا شدم آیا ؟ صب ساعت گذاشتم 7 پاشم ، 11 پاشدم !! همشم خوابم ... آویزونم ... نگران درس و مشخمم اما خودمو تکونم نمیدم ... و وای دوباره دیوونه شدم !!! این ماها شهریور تا دی سخت میگذره ... سختمه !! مخصوصا آذر و دی ... باز مخصوص ترش دی ... وحشت ناکه ... همش یاد اون روزا !!! ااااااه ه ه ه ...نمیخوام به زندگی بگم تف تو روت ... میترسم اونم تف کنه بهم !!!!ز با کائنات شوخی نمیتوان کرد !! هنوز مساله ها ی سرعت مونده ... جزوه هم نخوندم ... (اینا شیمی بود با فیزیک اشتباه نگیرین ) ... فیزیکرو بگو ...گند زدم توش ... درسته نخونده بودم جزوه رو کامل اما 200 تا تست زده بودم ... بعد دو تا سوال رو کاملا بی دقتی کردم ... یعنی باید کم کم 60 میزدم ... که 40 زدم ... حالام باید 10 تا سوال علاوه بر اون 10 تایی که همه باید در بیارن در بیارم ... خیلی ضایع شد به نظرم ...3 تا 100 داشتیم ... منم میخوااااااااااااااااممممممممممم

3)      امشب ساعت 12 خاله و نوید میرن ... آخی دلم براشون تنگ میشه ... اما دوباره باید واسه کار خونه بیان ... حالا معلوم نیست خاله با کی بیاد این دفعه ... نوید .نغمه . میلاد ... اما میگن یه ماه دیگه تا 6 ماه دیگه ... منم خیر سرم درس دارم میدونین که !!!

4)      چقدر از این آهنگ نفس بریده خوشم اومده ... اهنگ محسن چاوشیه ... (همینی که هی میگه بگو گفتم یا نگفتم ... مگه بت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره ... حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره !! ... دیگه جون نداره دستام آخره قصه رسیده ... عطر تو مثه نفس بود واسه این نفس بریده ! )

5)      دیشب هی نشسته بودم به سیبای توی ظرف نگاه میکردم خیلی بزرگ بودن ... یه پایه میخواستم نصف کنیم با هم بخوریم ... ییهو بابایی گفت میخوام سیب بخورم گفتم ایول بابایی پایه این با هم یه سیب بخوریم ... اونم که قربونش برم پایه ... خیلی عشقه ... دو تا هم جک گفت برام ... جکای روز ها ... بهش میگم اینا رو از کجا ا.وردین بابایی راستشو بگین ... نگفت که ... میگم شما یه لپ تاپی چیزی اینجاها باید قایم کرده باشین ... نمیگه که ... کلی شوخی کردیم با هم خولاصه ...

6)      آیا به نظرتون من کی از این حالت خریت در میام میتمرگم درسمو میخونم به صورت فشرده ... (این یعنی میخواستم گم الانم میخونم اما فشرده نه !!) شیطونه میگه جواب تکمیل ظرفیت اومد برم دانشگاه رو ... دوباره فرشتهه میگه نه بشین بخون واسه سال دیگه ... تو که داری میخونی ... ادامه بده ... بهترش کن ... بابا بیاین منو نجات بدین از دست این دو تا .... خیلی علاقه پیدا کردم دوباره بنویسم زیاد ...

7)      دیشب تا صب خواب بابا رو دیدم ... جزئیات یادم نیست اما فقط تو بغلش بودم و کلی گریه کردم .... میترسم ... نکنه سیگاری شم ... دیروز 4 تا کشیدم !!! انگار دپرس شدم ... بابا میخوام برم باشکاه مامان میگه واسا حقوق بگیرم ... خب راس میگه ... من برم ورزش کنم نمیکشم میدونم خب ... امتحان کردم ... حتی دلم هم نمیخواد بخواد هم نمیکشم چون میگم ورزشم حروم میشه ... مثه تابستون ... ای بابا یکی بیاد جلو منو بگیره !!! کتک میخواما ...

8)      این پدر بزرگه (بابای بابام ) کی میخواد جایزه منو بده !!! اصن میده ؟؟ گفت دانشگاه قبول شی 1 ملیون میدم بهت جایزه ... خب کارنامه دانشگاه آزاد که اومد قبول شدم ... الان میگن تکمیل ظرفیت اینم قبول میشم !! خب همون آزاد هم بسه واسه گرفتن جایزه ... چون خودش گفت دانشگاه قبول شی ... دیگه نگفت کجا و کی ؟ چه طور ؟ !! هوم ؟؟؟ فعلا که غیبش زده !!! من  میخوام گوششیییییییییییی عوض کنمممممممم ... یکی به این بگه جایزه منو بدههههههههههههههههه ....


پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
مهمونیای مختلف ...
امشب خونه ی خاله بزرگه دعوت بودیم ... دختر خاله جان با شوهر و دو تا کوشکولوش اومدن ایران ... از اون طرفم که اون یکی خاله با پسر خاله اومدن از انگلیس ... کلی شلوغ پلوغه ... مام که از کلاس هی را میفتیم میریم مهمونی ... هر وقت ما درس داریم اینا یادشون میفته پاشن بیان ایران ... کلی لباس اورده دختر خاله جان که کلی خرید کردم ... کلی بلوز و تاژای خوشگل و یه شلوار مشکی برای باشگاه که مخصوص یوگا هستش ... یه کفش خوشگل شکل این کفش تابستونیا که امشال خیلی زیاد شده بود ... عروسکی و قلاب بافی شده ... یه نیم تنه هم برداشتم بافتنی که خیلی خوشگله ... اما باید زیرش یه چیزی بپوشم ... حاا بیا و دنبال یه لباس واشه زیر اون بگرد ... ای بابا ... فردام خونه خاله کوچیکه ام ... جمعه خونه دایی و شنبه خونه خاله دومی که مثه مامانمه ... خیلی خولاصه سرم شلوغ شده ... یعنی دارم درسی میخونماااااااااااا ... دوشنبه میرن خاله اینا ... دختر خاله هم یه هفته دیگه میره ... مهمونیا شنبه تقریبا تموم میشه ... امشب یه مزاحمی چش موبایل منو در اورد ... روانیم کرد ... هی اس ام اس هی زنگ ... البته به زنگاش جواب ندادم ... وسط مهمونی آخههههههههههههه؟؟؟ البته شنیدین میگن کرم از خود درخته ؟؟؟ منننننننننننننننننن؟؟ با کی بودیییییی مننن؟؟؟؟ نه بابا من که با خودم نبودم با درخت بودم ... خوابم میادا ... شب خوش ...

پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386

سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386
حس سرد ...

خیلی وقت است که دلم برای خیلی ها تنگ نمی شود ... فرقی ندارد زیاد که ببینمشان یا نه ! حتی بعضی ها را دوست ندارم بینمشان ... یک حس سرد و گردی که روی آن قشسمت از خاطراتم را میپوشاند ... و هستند کسانی که باعث میشوند خودخوری کنم و نتوانم بیشتر از چیزی ه گفته ام بگویم ... با اینکه لازم است بگویم ... با این که لازم است خالی شوم از دردهای به درد نخوری که سردیشان وجودم را میگیرند ... با اینکه لازم است بفهمند که حقیقت چه بوده است اما ... قدرتی ندارم برای بازگو کردن مسائلی که از دست رفتند ... از دست دادم ...   فکر میکنم که سه بار از دست داده ام ... یکی سنگین تر از دیگری وقتی به عمق جریان پی میبری !!!

حالم بهم میخورد از واژه های دوستی ... صداقت ... دوست داشتن ... حالم بهم میخورد وفتی میشنوم که کسی دوستم دارد !!! فقط یکی را باور میکنم ... و او مادر است ... میدانم دوستم دارد حتی اگر به زبان نیاورد ... اما دیگران را نمیدانم ... نمیخواهم بدانم ... فعلا نمیخواهم ... هیچ کس را ... وقتی نمیتوان ریا و راستی را تشخیص داد نمیخواهم بدانم ... حالم به هم میخورد که بزرگ میشووم ... که مجبور میشوم با ادم بزرگ های لعنتی حرف های بزرگانه بزنم ... حالم به هم میخورد از کسی که میگوید دوستم دارد اما گند میزند به همه چیز ... حالم به هم میخورد از دوستیهای خاله خرسه ... و میترسم ... میترسم از تمام آدم هایی که دورور برم راه میروند ... حرف میزنند و لبخند میزنند ... میترسم از نقاب هایی که پشت این چهره ها و ژست های گرم مخفی شده اند ... و از این حس سردی که جدایم میکند از خوب ها و از دست رفته ها ....


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آبان 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 1103